Fatemioun Group   فرشته تصميمش را گرفته بود ، پيش خدا رفت و
گفت: خدايا ، مي‌خواهم زمين را از نزديک ببينم.
اجازه مي‌خواهم و مهلتي کوتاه.
دلم بي‌تاب تجربه‌اي زميني است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. Fatemioun Group 
فرشته گفت: تا بازگردم بال‌هايم را اينجا مي‌سپارم ،
اين بال‌ها در زمين چندان به کار من نمي‌آيد. Fatemioun Group
خداوند بال‌هاي فرشته را بر روي پشته‌اي از بال‌هاي ديگر گذاشت و گفت: بال‌هايت را به امانت نگاه ميدارم ،
اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا خاک زمينم دامنگير است.
Fatemioun Group
فرشته گفت: باز مي‌گردم ، حتما" باز مي‌گردم ،
 اين قولي است که فرشته‌اي به خداوند مي‌دهد. Fatemioun Group فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشتهء بي‌بال تعجب کرد.
او هرکه را ميديد ، به ياد مي‌آورد.
زيرا او قبلا" در بهشت ديده بود.
اما نفهميد چرا اين فرشته‌ها براي پس گرفتن بال‌هايشان
به بهشت بر نميگردند.
Fatemioun Group
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.
و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشتهء
دور و زيبا به ياد نمي‌آورد ،
نه بال‌هايش را نه قولش را. Fatemioun Group
فرشته فراموش کرد.
 فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
عرفان نظرآهاري Fatemioun Group By:Alaleh Kheradmand



 

/ 0 نظر / 10 بازدید